بی بی زهرا بعد از 40 روز با پای پیاده به پاکستان رسید

 

دشواری های زندگی انسان  را هر روز محکم‌تر و قویتر می سازد نه تنها بی بی زهرا بلکه فامیل‌های زیادی در دوران جنگ و نا امنی کشور را ترک کرد به کشورهای همسایه مهاجر شدند. سالها با مشکلات و چالشها زندگی کردند ولی دوباره با یک دنیای از امید که در قلب داشتند، به وطن برگشتند که بی بی زهرا هم در جمع آنها شامل میشود.

بی بی زهرا فکر میکرد مهاجرت کردن و زندگی کردن در کشورهای دگر آسوده تر و عاری از مشکلات خواهد بود، بعد از چهل روز مسافرت با پاه پیاده در پاکستان رسید. شروع کردن زندگی در یک کشور بیگانه هم کار آسان نبود، بی بی زهرا متوجه شد که همه چیز برعکس است آنچه وی فکر میکرد و توقع داشت، درست از آب در نیامد و همه چیز متفاوت بود با وجود این همه مشکلات او به زندگی ادامه داد و برای سی سال در آنجا زندگی کرد.

. اخیرا، بی بی زهرا به وطن خود برگشته و در شهر شبرغان مرکز ولایت جوز جان زندگی میکند، داستان بی بی زهرا پر از مشقت و یک نمونه از بیجا شدگانی هست که در پاکستان مهاجر شده است.

آنچه بی بی زهرا حکایت میکند بر میگردد به روزهای که وی همرای فامیل و فامیل های دیگر مزار را به قصد پاکستان ترک میکند و این مسافرت هم خالی از خطرات و ترس‌های شبانه نبوده، وی میگوید: زمانی بود که روسیه افغانستان را اشغال کرد و ما از مسیر بامیان شبانه عبور کردیم، چون از طرف روز جنگ جریان داشت و وحشت های گلوله باری نیروهای روس تمام جاها را فرا گرفته بود. تنها کسی که ما را همرای میکرد، برادرم حاجی غفور بود.

بی بی زهرا میگوید: پرواز با مشکلات و دردهای زیادی همراه بوده اکثر مردم گریه میکردند و مهاجرت برای ما یک درس بزرگ بود و در پاکستان با انبوه از مشکلات دست و پنجه نرم کردیم. وظیفه نداشتیم، خانه نداشتیم، فقط زیر خیمه زندگی میکردیم. حتی در روزهای بارانی خیمه را ترک میکردیم، خیمه را آب میگرفت. بعد از مدت زمانی اطراف خیمه ها را دیوار کردیم تا از آب نجات یافتیم. از طرف دیگر ما مشکل زبان داشتیم و برای ما سخت بود که با اطراف خود ارتباطات بر قرار میکردیم و کار یافتن بدون بلدیت زبان در آن کشور مشکل بزرگی بود.

بی بی زهرا درسهای مهمی را در جریان مهاجرت آموخته است، وی میگوید: در کشوره های بیگانه شما هیچ چیزی ندارید حتی چیزهای که مربوط شما میشود، حقیقتا مال شما نیست. در حالیکه ما دسترسی به امکانات ابتدایی زندگی نداشتیم، غذاهای که برای مهاجرین آماده میشد، سالم نبود. اکثر از اطفال مریض شدند و شماری هم مردند که از آن جمله طفل سه ساله من هم شامل بود.

سرانجام بی بی زهرا همراه فامیل خود پس به سرزمینش برگشت و بیشتر به آینده اش خوشبین است. وی میگوید: اگر کار یافتن مشکل است ولی شروع کردن کارهای کوچک آسان است. حالا وی پلان و برنامه برای زندگی اش دارد تا متعهد کار کند و برای زنان در جامعه خدمت کند. 

 

07
سپتامبر
posted in داستان by

Leave a Reply