رنج‌های بی پایان و امید دوباره به زندگی

 

زندگی کردن در زیر گلوله های باران سخت ترین تجربه زندگی است که انسان تجربه میکند. داستان از آنجا شروع میشود که سحرگل همرای خوانواده اش در ولایت هلمند زندگی میکرد و مصروف زراعت و کارهای مزرعه داری بود، گرچند امکانات زندگی پایین بود، مکتب و شفاخانه که از نیازمندی های اولیه به شمار میرود، وجود نداشت ولی باوجود این همه مشکلات سحرگل همراه فامیل

خود زندگی خوش و راحت داشت. بدبختانه خشونت‌ها و جنگ‌ها شدت گرفته و کم کم شرایط زندگی کردن مشکل‌تر شد.

سحرگل میگوید: روزهای را به یاد میاورم که در خانه تلویزیون نگاه میکردم، اطفال زیادی را میدیدم که مکتب میروند و این سوال را از خود می پرسیدم که چرا من نروم؟ چرا اینجا هستم؟ چرا راه های زندگی به روی من بسته شده؟ سوالاتی زیادی ذهنم را مشغول کرده بود اما به تمام سوالات که در ذهن داشتم، کسی برایم جواب نمیداد. یک روز با مردی روبرو شدم که برای آگاهی مردم روستا کار میکرد، تمام قصه های زندگی خود را همرایش شریک کردم و آنچه که تشویقم کرد این بود که برای آینده و تحصیل خود فکر کنم و راه حل پیدا کنم.

“بعد از آنروز تصمیم گرفتم همرای فامیل قریه را ترک کرده بجای امن و دور از خشونت بروم، خانه را به مقصد کابل ترک گفتم و سفر کردن از هلمند تا کابل با خطرات زیادی همراه بود، در مسیر راه غزنی و کابل جنگ میان نیروی دولتی و مخالفان دولت جریان داشت و ما ساعت ها توقف داده شدیم تا جنگ آرام شود. بعد از ختم جنگ حرکت کرده به کابل رسیدیم و حالا در کابل زندگی میکنیم. اما حالا! ببین! زندگی ما چیگونه است؟ زیر خیمه ها زندگی میکنیم، اما اینجا امیدوار به زندگی هستیم، اینجا نیروهای امنیتی وجود دارد و شهر در امنیت به سر میبرد در حالیکه در هلمند ما چنین امیدی به زندگی نداشتیم. اینجا آزاد هستیم و هیچ کسی مانع مکتب رفتن ما نمیشود، و اینجا فوتبال، کریکت و آب بازی میرویم و مصروف دها سرگرمی دگر میشویم”.

اکنون سحرگل بیست ساله است و متعلم صنف ششم در یکی از مکاتب شهر کابل در نزدیکی کمپ مهاجرین، مصروف تعلیم میباشد. به گفته وی، برای شروع کردن و فراگرفتن علم، زمان دیر نیست باید متعهد بود و ادامه داد. ” مشکلات سر راه همه ما قرار می‌گیرد چی به شکل انفرادی یا به شکل گروهی، در هرصورت باید محکم باشیم و مبارزه کنیم”.

موج از امید در چشمانش دیده میشود و به حرفهایش ادامه میدهد: ” من در مدت کوتاه بسیار تغییر کردم، چیزهای زیاد آموختم و یاد گرفتم که چیگونه به اهداف خود برسم. آرزوی بزرگی تدریس کردن اطفال را دارم که در زیر خیمه ها زندگی میکنند. امیدوارم که روزی افغانستان در صلح و آرامش زندگی کنیم و مهاجر نداشته باشیم.

 

07
سپتامبر
posted in داستان by

Leave a Reply